فـــــــ مینویسد!

مثل تخمه ژاپنی(جابونی) تنها...

نشستم یه لیست نوشتم از گند های زده شده توسط اینجانب در سال 96

یه لیست از کارهایی که میخواستم بکنم و نکردم

بعد یه درصدی جلو گند ها نوشتم که سهم من بوده!

بعد یه لیست آرزو ها(!) خیر سرم برای سال 97!

خوردم

خوابیم

آهنگ گوش دادم

کمی دعا و مناجات

کمی عید دیدنی تصنعی

کمی پیام دادن های بی مزه تبریک

کمی تلویزیون که پایتخت باید توش میبود

کمی جلو آینه بودن

اینا کار های چند روز اخیرمه


و با این دندونا دقیقا تخمه ژاپنی ها رو هدف رفتم چون تنهان و کسی بهشون اعتنا نمیکنه و از عنصری که همیشه متنفر بودم بادوم هندی هست چون اولا بیمزه هست به نظرم، دوما پر از خاک و خله، چون لباس نداره! پس خواهرم حجابت!

بینمک هم خودتی



فقط منم که تخمه ژاپنی ها رو درک میکنم.


+ یک نفر رو ادب کردم به همراه مادرش

میدونم یاد دادن تربیت تو این سن و سال کار من نیست ولی مجبورم میکنن وگرنه من آدم ساکتیم که با کسی کاری ندارم نشستم یه گوشه تخمه جابونیمو میخورم.

++سال 97 همگی مبارک. ان شاءالله یه قدم جلوتر از قبل باشیم.



۰۴ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۲۰
فـــــ

روز زن نه ولی روز مادر بر خانم فلانی مبارک!

+(خوشحالی)
دیروز بعد از مدتها یه نفس عمیق از ته دل، طوری که همه ی حباب هاب توی شُشم پر و خالی بشه کشیدم!
حباب فضا پنجره یا حالا هر چی
به خاطر عقد دوستم
پنج شنبه عقد یار دیرین من بود ما 20 ساله با هم دوستیم. بییییییییییییست سال . همکلاسی از دبستان و تقریبا هم محل هستیم.
مشکل هم دوره ای های هم کله ی من اینه که یه سانتیمتر دستشون دادن، یه استاندارد براشون تعریف کردن و گفتن ببین
زندگی خوب اینه، اینطوری درس بخون، کارت باید این باشه، شوهرت این و الی آخر...
من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم برای آرزو و هدف بقیه نجنگم
خیلی وقته فهمیدم استاندارد های وارداتی زندگیم رو بریزم دور
اینکه من نباید جبران کننده باشم
ولی دیر فهمیدم، با این حال خوشحالم که بهش رسیدم و حتی تونستم روی مخ دوستم کار کنم که عشق و علاقه مهم تر از تراز تحصیلی هست. اینکه رشته و شغل شوهرت فقط به تو مربوطه و اگه تو برات قابل قبوله بقیه مهم نیستن حتی اگه بقیه خانوادت باشن
درسته در جنگیدن تو این مسیر خیلی حالش بد شد ولی آخرش به چیزی که دوست داشت رسید نه استاندارد ذهنی و توهمات اطرافیان.

++(مادرانه)
یه خدماتی عزیز داریم که 52 سالشه و به خودش میگه پیرمرد. به نظر من این سن پیری نیست ولی خودش دیگه اصرار داره. امروز در اتاق رو باز کرده میگه راستی، خانم فلانی روز زن که نه، روز "مادر" بر شما مبارک
-_- و من احساس مریم مقدس بهم دست داد.

 گاهی وقتا نمیدونم از دستش باید بخندم یا نه! ولی هر چی هست به عنوان پارازیت بامزه ای که میاد و میره و جو رو عوض میکنه خوبه.

+++(احمقانه)
برام تبریک میفرسته، باز میکنم که دو تا تیک بخوره، جواب نمیدم، بک میزنم، لانگ تاچ میکنم و Delete
لعنت به مغز های پوک.


++++(باز هم احمقانه)
یه ماجرای بیمزه طوری اینکه چند روز پیش از سر کار اومدم خونه درحالیکه زیر میزم دراز شده بودم و پاهام رو گذاشته بودم لبه میز که خون به مغزم برسه داشتم یه کانالی که مطالب جامعه شناسی داره میخوندم( ممکنه بگین عه عه چقدر تهوع آور ولی برای من لذت بخشه، کانال فردین علی خواه سرچ کنید میاد) در همین حین زنگ موبایلم به صدا در نیومد چون همیشه سایلنته، جواب دادم ، یه خانمی بود گفت شماره مادر خانم فلانی رو دارید؟!!!!( از قضا خانم فلانی خودم بودم و هستم) گفتم بله چطور مگه؟ گفت کارشون دارم. گفتم معرفی میکنید؟ چون فلانی خود من هستم.
خانمه هل شد گفت اوا دخترم معذرت میخوام. این شماره رو بهمانی داده( که من تا حالا اصلا نشنیدم اسمشو) گفته میتونید شماره مادرشون رو ازشون بگیرید نمی دونستم خودتونید. خلاصه برگشته با خجالت میگه برای امر خیر.
 خداییش مسخره بود :|
و اینکه من اولین بارم بود یکی به من زنگ میزنه که میخواد مستقیییییما بیاد برای امر خیر و لاغیر بدون اینکه من هیچ دیتای اولیه داشته باشم و حتی اون چون پرسید شما الان دانشجویید؟ که فهمیدم خیلی تاخیر فاز داره و معلوم نیست اصلا کی بهش چی گفته و شماره داده!
گفتم میشه بیشتر معرفی کنید من نه شما رو میشناسم نه اون فردی که میفرمایید رو !!!!  از اون اصرار که شماره مادرت رو بده که من باهاش صحبت کنم خودشون شما رو در جریان میذارن
و من احساس کدو خورشتی بودن کردم این وسط
حقیقتا حوصله بازجویی نداشتم گفتم یادداشت کنید. .......
بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم ، دیدم اییییی دل غافل من شماره خونمون رو اشتباهی دادم . نه اینکه من گیج باشم و هُل، نه بابا آب از سرِ ما گذشته . دو سال پیش مخابرات اومد شماره ها رو در هم ریخت و دیتای توی مغز من رفرش نشده از اون موقع ، من به جای 69گفته بودم 62
و بعد کلی خندیدم
حالا اگه خانم پیگیری بودن مجدد زنگ میزد و میگفت که شماره رو اشتباهی دادید "دخترمممم"
و یا حتی اگه یکم باهوش بود، شاید 69 رو جایگذاری میکرد و انقدر جایگشت های مختلف رو تست میکرد تا بالاخره بتونه برای امر خیر مزاحم بشه
خدا وکیلی الان دل تنگ خانم و شاخ شمشادشم :/
یعنی الان داره چیکار میکنه؟:/
یعنی الان داره به کی زنگ میزنه برای امر خیر:/
من نمیدونم این چه مدل امر خیره عاخه:/

++++(باز هم خوشحالی)
 خیلی خوشحالم که کمتر از ده روز دیگه از این خراب شده دور میشم:))))  برای عید برنامه ها دارم.

96/12/19


۱۹ اسفند ۹۶ ، ۲۰:۴۷
فـــــ

افشای درون

و چه زیبا گفت که وقتی سرت (راز) رو گفتی دیگه مالک اون نیستی 

و این تو هستی که برده رازتی!


چه آذر ماه و دی ماه بدی داشتم

انقدر همه چیز در همه گره خورد که نفهمیدم چطور اصلا تموم شد و الان حتی نزدیک به نیمه بهمنه و پنجاه روز تقریبا تا عید

مدیرم شاکی از من که با این فرمون بری به مقصد نمیرسی، بچه ها ازت شاکی هستند ، 

اون یکی اومد گفت این میزها وفا نداره(هر هر خندیدیم)

اون یکی رفت گفت مدیریت خانما تعریفی نداره

اون یکی تر رفت گفت به من فشار میاره

اون یکی گفت ما رو تحویل نمیگیره

اون یکی در آستانه تعدیل قلابشو انداخت به من که حداقل دم رفتنی یکی رو بکشه پایین



و هیچکدوم نگفتن ما حسودیم! 

هیچکدوم متوجه نشدن که حتی در اولویت دهم منم نیستن،

هیچکدوم حتی تردید نکردن که مشکلات زندگی یه آدم میتونه تو ویترین نباشه

و جالب اینه همه آدما فقط نقاط سیاه بقیه رو میبینن و نیمه تاریک وجود خودشون پشت سرشونه و هیچ وقت اون رو ندیدن!

فقط سکوت کردم


+بعد چند روز سردسته شون اومد از جمیع گفته ها اظهار ندامت کرد

++فقط میشه گفت در این مواقع بشین نگاه کن، سکوت کن و بگذر!


۱۱ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۵۰
فـــــ