فـــــــ مینویسد!

افشای درون

و چه زیبا گفت که وقتی سرت (راز) رو گفتی دیگه مالک اون نیستی 

و این تو هستی که برده رازتی!


چه آذر ماه و دی ماه بدی داشتم

انقدر همه چیز در همه گره خورد که نفهمیدم چطور اصلا تموم شد و الان حتی نزدیک به نیمه بهمنه و پنجاه روز تقریبا تا عید

مدیرم شاکی از من که با این فرمون بری به مقصد نمیرسی، بچه ها ازت شاکی هستند ، 

اون یکی اومد گفت این میزها وفا نداره(هر هر خندیدیم)

اون یکی رفت گفت مدیریت خانما تعریفی نداره

اون یکی تر رفت گفت به من فشار میاره

اون یکی گفت ما رو تحویل نمیگیره

اون یکی در آستانه تعدیل قلابشو انداخت به من که حداقل دم رفتنی یکی رو بکشه پایین



و هیچکدوم نگفتن ما حسودیم! 

هیچکدوم متوجه نشدن که حتی در اولویت دهم منم نیستن،

هیچکدوم حتی تردید نکردن که مشکلات زندگی یه آدم میتونه تو ویترین نباشه

و جالب اینه همه آدما فقط نقاط سیاه بقیه رو میبینن و نیمه تاریک وجود خودشون پشت سرشونه و هیچ وقت اون رو ندیدن!

فقط سکوت کردم


+بعد چند روز سردسته شون اومد از جمیع گفته ها اظهار ندامت کرد

++فقط میشه گفت در این مواقع بشین نگاه کن، سکوت کن و بگذر!


۱۱ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۵۰
فـــــ

وبلاگم میگه...

آهااان دور هاتو زدی و برگشتی اینجا باز؟!

ای بی وفا


ولی نمیدونه که من هر روز تو مسیر برگشت کلی سوژه تو ذهنم میاد تو ذهنم مینویسم تو ذهنم کم و زیاد میکنم از اینا ++ هم میذارم و حتی دکمه سبزه ذخیره و انتشار رو هم میزنم و میره ...

نمیدونه که من به یادشم



+فردا گفتن صبحونه میدیم بهتون، عدسی، هر کی هم بعد 7.5 بیاد بهش نمیدیم:(

++یه خیابون یه طرفه رو در نظر بگیرید که میشه با تاکسی رفت و میشه پیاده هم رفت. اگه تصمیم بگیرید با تاکسی برید باید تا تهش برید اگه تصمیم بگیرید پیاده برید باید تا تهش پیاده برید. من تصمیم گرفتم پیاده برم، الان وسطش نظرم عوض شده میخوام با تاکسی برم ولی کسی سوارم نمیکنه! میگن مگه قانونشو نمیدونستی؟ میگم نه ! کِی گفتین؟ کی گفت ؟ و من غریبانه و خسته باید تا تهش برم.

+++ عنوان رو یکی از همون روز ها که تو راه داشتم در مورد ++ مینوشتم "هش فانکشن" گذاشته بودم!



۲۷ دی ۹۶ ، ۱۹:۵۴ ۲ نظر
فـــــ

غیر قابل پیش بینی

اتفاقا همین الان یادم افتاد که 8 ژانویه تولد استیون هاوکینگ بوده!

کسی که ALS داره و طبق متون پزشکی 3 تا 5 سال بعد از شروع بیماری زنده میمونه

و اینا مصادیق در هم شکستن اعداد و ارقام و علوم طبیعی وابسته به ما انسانهاست. فقط میشه گفت ای آدم به الان خودت غره/نا امید نشو نمیدونی چی در انتظارته

بد یا خوب.



مطلب کپی پیستی:
پروفسور هاوکینگ در سال ۲۰۰۶ در مورد بیماری‌اش گفت: «من بیشتر عمرم را در انتظار مرگ بودم، بنابراین زمان برایم ارزشمند بوده. من کارهای زیادی دارم که باید انجام دهم. از هدر دادن زمان متنفرم.»


و جای دیگه گفتن


اگر احساس می‌کنید درون سیاهچاله گیر افتاده‌اید، ناامید نشوید، راه فراری هم وجود دارد.


و میتونم بگم حقیقتا مواردی تو زندگی خودم بوده که به لبه ی پرتگاه نا امیدی رسیدم، چنگ زدم، بریدم و اون بین راهی خودش رو نشون داده که هیچ وقت فکرشو نمیکردم راه رهایی از اون وضعیت هست، یکیش همین مسیری که دارم الان طی میکنم


 تا الان میشه 1 سال و یک هفته هست که من در کار فعلیم هستم و حس عجیبی دارم چون همیشه به یک سال که میرسید یه حس جابجا شدن/ بیرون اومدن میوفتاد تو مغزم که باید تجربه های جدید تری هم کسب کنی ولی الان خبری نیست از اون حس انگار سالهاست که دویدم و خسته ام و الان فقط میخوام از نشستن، بودن و "فقط بودن" لبریز بشم.

نمیدونم فقط بودن مگه چه مشکلی داره که ما آدما میخوایم با دویدن های متوالی اون رو از خودمون دریغ کنیم!


جدیدا کتابی رو به صورت جدی/کاربردی و همراه با نقد(جز برنامه های آتی) دارم میخونم که در پست بعدی شاید اگر عمری بود میام در موردش مینویسم


۲۰ دی ۹۶ ، ۲۲:۴۲ ۱ نظر
فـــــ